همه به دنیا می آمدند و من از مردن هیچ نمی دانستم
آن روزها آسمان زندگی ام هر روز ستاره تازه ای می یافت
آسمانی که با ستاره هایش زندگی را رصد می کردم و مسیر را می یافتم
اما امروز آسمانم به سادگی ستارگان خود را از دست می دهد
دنیای پر نور کودکی که تمام بستگان با من بودند
به سادگی به دنیایی کم نور تبدیل شده است
هر کسی آماده رفتن می شود انگار بخشی از من را با خود می برد
احساس می کنم رفتن بزرگان فکری ام ، زندگی را مدام کوچک تر و فقیرتر می کند
قصر زندگی من چه زود اتاقهای خود را از دست می دهد
دلم برای تمام کسانی که گاهی در بودنشان هم نبودند اما بودنشان یک دنیا ثروت بود سخت تنگ می شود
گاهی کسانی را دارم ، می خواهم سخت در آغوش نگه دارم
اما چون من می دانم خواستن من کافی نیست می خواهم از آنها بگریزم پیش از آنکه از دست بروند
تا بودن همسفرانمان را باور می کنیم ، باید برای غم نبودشان آماده شویم .
تنها امیدم در حیات ملاقات با حضرت دوست است و دیگر آنکه شاید من هم ستاره آسمان زندگی دیگر هستم.
۱۳۸۷ شهریور ۵, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۳ نظر:
شاید نه...هستید...
سلام متن بسیار زیبایی بود ولی یک حس غمی داشت!
your article was very effective and meaningful. I like this style of writing.I hope to see more nice sentences of you. It really made me happy and energetic. I can't say my feelings in words. It was very very very wonderful.goodbye.
سلام استاد
تا بیش از این دیر نشده بگم، دوستت دارم و دستت رو می بوسم.
تو تنهاییهات یه لحظه هم نباشه که فکر کنی چه فایده.!!!
گفت رسول حق: هر که کلمه ای به من بیاموزه منو بنده خودش کرده و با این حساب این بنده کوچک همچنان وامدار شماست و کفشتونو جفت می کنه.
الهی شکر.
شاگرد کوچکت: ایوب متانی
ارسال یک نظر