قبل از رفتن به سفر می دونستم که این سفر به دلایلی انجام نخواهد شد .
وقتی در نهایت نا امیدی توی دفتر ناظم گریه می کردم تا کلاسم رو عوض کنه تا بتونم کتار لاله باشم (چیزی که به لحاظ قانونی غیر ممکن بود ) چیزی ته دلم روشن بود و می گفت نگران نباش حتما" این اتفاق می افته و افتاد !
شهودی که بهم می گفت پشت چشم آدمها چه خبره به کی اعتماد بکنم و به کی اعتماد نکنم. همون حسی که بهم گفت همسرم خویشاوند منه درحالی که هیچ رابطه ای باهاش نداشتم (حتی در حد حرف زدن ) و بهم گفت تا آخر عمرکنارش قدم می زنم وقتی برای اولین بار مسیر کوتاهی را بعد از کلاس با هم طی کردیم .
من به زنانگی خود پشت کرده بودم از خانه رفته بودم و حالا که برگشتم و دیدیم که با غم چقدر پژمرده شده ، ایستادم تا طراوت و روح به باغ درونم برگرده . حالا آتنای خسته من خیلی خوشحاله که نیروی خودش رو در مسیری که همیشه می دونستم راه زندگی منه ، صرف می کنه. همیشه یقین داشتم که هرجا برم به دنیا قصه ها بر می گردم و حالا خیلی خوشحالم و همه اینها رو مدیون راهی هستم که کلاس شما جلوی پام باز کرد.
خدای عزیزی که خیلی دوستش دارم بهترین وسایل رشد من رو در دستان شما گذاشت و من اول او را شاکرم و بعد از شما ممنونم که مرا به سمت خانه روحم هدایت کردید ترسهای من هنوز هست اما گام های من حالا میداند که به کدام سو قدم بردارد .
وقتی در نهایت نا امیدی توی دفتر ناظم گریه می کردم تا کلاسم رو عوض کنه تا بتونم کتار لاله باشم (چیزی که به لحاظ قانونی غیر ممکن بود ) چیزی ته دلم روشن بود و می گفت نگران نباش حتما" این اتفاق می افته و افتاد !
شهودی که بهم می گفت پشت چشم آدمها چه خبره به کی اعتماد بکنم و به کی اعتماد نکنم. همون حسی که بهم گفت همسرم خویشاوند منه درحالی که هیچ رابطه ای باهاش نداشتم (حتی در حد حرف زدن ) و بهم گفت تا آخر عمرکنارش قدم می زنم وقتی برای اولین بار مسیر کوتاهی را بعد از کلاس با هم طی کردیم .

من به زنانگی خود پشت کرده بودم از خانه رفته بودم و حالا که برگشتم و دیدیم که با غم چقدر پژمرده شده ، ایستادم تا طراوت و روح به باغ درونم برگرده . حالا آتنای خسته من خیلی خوشحاله که نیروی خودش رو در مسیری که همیشه می دونستم راه زندگی منه ، صرف می کنه. همیشه یقین داشتم که هرجا برم به دنیا قصه ها بر می گردم و حالا خیلی خوشحالم و همه اینها رو مدیون راهی هستم که کلاس شما جلوی پام باز کرد.
خدای عزیزی که خیلی دوستش دارم بهترین وسایل رشد من رو در دستان شما گذاشت و من اول او را شاکرم و بعد از شما ممنونم که مرا به سمت خانه روحم هدایت کردید ترسهای من هنوز هست اما گام های من حالا میداند که به کدام سو قدم بردارد .


