Monday، September 29، 2008

تجربه ای برای سفر قهرمانی زن(قسمت دوم)

قبل از رفتن به سفر می دونستم که این سفر به دلایلی انجام نخواهد شد .
وقتی در نهایت نا امیدی توی دفتر ناظم گریه می کردم تا کلاسم رو عوض کنه تا بتونم کتار لاله باشم (چیزی که به لحاظ قانونی غیر ممکن بود ) چیزی ته دلم روشن بود و می گفت نگران نباش حتما" این اتفاق می افته و افتاد !
شهودی که بهم می گفت پشت چشم آدمها چه خبره به کی اعتماد بکنم و به کی اعتماد نکنم. همون حسی که بهم گفت همسرم خویشاوند منه درحالی که هیچ رابطه ای باهاش نداشتم (حتی در حد حرف زدن ) و بهم گفت تا آخر عمرکنارش قدم می زنم وقتی برای اولین بار مسیر کوتاهی را بعد از کلاس با هم طی کردیم .
من به زنانگی خود پشت کرده بودم از خانه رفته بودم و حالا که برگشتم و دیدیم که با غم چقدر پژمرده شده ، ایستادم تا طراوت و روح به باغ درونم برگرده . حالا آتنای خسته من خیلی خوشحاله که نیروی خودش رو در مسیری که همیشه می دونستم راه زندگی منه ، صرف می کنه. همیشه یقین داشتم که هرجا برم به دنیا قصه ها بر می گردم و حالا خیلی خوشحالم و همه اینها رو مدیون راهی هستم که کلاس شما جلوی پام باز کرد.
خدای عزیزی که خیلی دوستش دارم بهترین وسایل رشد من رو در دستان شما گذاشت و من اول او را شاکرم و بعد از شما ممنونم که مرا به سمت خانه روحم هدایت کردید ترسهای من هنوز هست اما گام های من حالا میداند که به کدام سو قدم بردارد .

Thursday، September 25، 2008

تجربه ای برای سفر قهرمانی زن ( قسمت اول)


*به نام یگانه خالق جهان خداوند زمین و آسمان *

خیلی با خودم کلنجار رفتم که بنویسم یا نه. دست آخر فکر کردم شاید یک راه مشارکت توی کلاس سفر قهرمانی زن همینه. بیان احساسات و تاثیرات عمیقی که ممکنه کلاس داشته باشه و حداقل من نتونستم ساده از کنارش عبور کنم.
جلسه قبل احساس می کردم یک دفعه گر گرفتم و بعد یخ کردم. حس وحشتناکی بود که حتی برای چند لحظه باعث شد تصمیم بگیرم کلاس رو ترک کنم. حتی یک تفکر کوتاه نسبت به لیست ترس هام باعث چنین التهابی می شد و باعث شد کم کم به یک مکاشفه درونی بروم.
یک نقب به دوران کودکی تا به امروز همشه برایم محرز بود که آتنا را دارم؛ عشق به یادگیری، تمایل فوق العاده به پیشرفت و برتری، کمال طلبی و برنامه ریزی، اما یک جای کار می لنگید.
اینو هی از احساسات به شدت متناقض به وضوح از همان دوران 7،8 سالگی حس می کردم وجودم به دو قسمت تقسیم شده که یکی آتشفشان در حال فوران و دیگری دریایی سرد و خاموش.
رفتارهای متناقضی هم داشتم از اولین لحظاتی که خواندن و نوشتن یاد گرفتم به دنیای کتاب و قصه و رمان و تخیل و ژول ورن و تمام قصه های خوب برای بچه های خوب حمله ور شدم و از طرف دیگه عشق به یادگیری داشتم که اصلاً در مدرسه برآورده نمی شد. وقتی توی دنیای کتاب غرق می شدم و پایین و پایین تر می رفتم و ناگهان مجبور می شدم با رسیدن وقت مدرسه از دنیای لذت بخش خودم بیرون بیایم و به دنیای پر استرس و ترس بیرون قدم بگذارم.
واقعیت این بود که من از زمین و زمان می ترسیدم. حالا که بزرگ شدم و دیگه اونقدر افتخارات جور واجور کسب کردم که واقع بین باشم می تونم بگم که ترس بخش بسیار بزرگی از زندگی من رو تشکیل می داد.
از اول ابتدایی مجبور بودم تنها برم مدرسه و تمام طول مدرسه از ترس مرد نمکی که منو بدزده یا به سمتم حمله کنه قلبم تاپ تاپ می کرد. گوش هام به شدت حساس بود و از هر صدای قدم پشت سرم می ترسیدم. اگر کسی می خواست موقع برگشتن از خیابان ردم کنه ( مخصوصاً اگر دستم را می گرفت ) جیغ می زدم، پا به زمین می کوبیدم تا ولم کنه و فرار می کردم با نهایت سرعت.
از پیرزن های جنوبی با اون قیافه های خاص به شدت می ترسیدم با اون ناخن های بلند عین جادوگرها و وقتی مامان یک بار یکی از اون ها رو ( نمی دونم برای چی ) خیلی به من نزدیک کرد داشتم سکته می کردم. اوقات زیادی که بابا ماموریت بود و برای کمک به مامان مجبور بودم آشغال رو دم در بذارم تمام پله های تاریک رو با وحشت از هیولاهای ذهنی که دنبالم بودند می دویدم و با بسته شدن در خانه نفس راحتی می کشیدم.
از آب و خفگی به شدت می ترسیدم. از کوه می ترسیدم چون به وضوح تصور کرده بودم که پسر جوان همسایه چطور لیز خورد و پرت شد پایین و مرد. بعدها فهمیدم که کمال طلبی های من باعث شد فقط راه بالا رفتن از کوه رو بلد باشم ولی از پایین آمدن بی نهایت می ترسیدم. سقوط مثل کابوس ترسناکی بود که دست آخر باعث شد کلاً کوه رفتن را فراموش کنم.
وقتی کم کم ترس ها امانم را برید به دنیای درونم پناه بردم و تخیلات کودکانه و لذت بخش رو شروع کردم که هم باعث می شد نیازی به آدم های خطرناک دورو برم نداشته باشم و هم از کابوس ها دور بشم.
من تا پنجم ابتدایی یک دوست داشتم که چون قصه های بی نظیری بلد بود و برام تعریف می کرد با هم دوست شدیم. راهنمایی هم دوست نداشتم، اما توی همین دوره ها بود که از خدا خواستم ( با همه وجودم ) که ترس ها رو از من بگیره و خدا هم دعای من رو مستجاب کرد و ترس ها حداقل از جلوی چشمانم دور شدند و به پشت ذهنم رفتند و قوی تر شدم. در تمام این سالها اما بخش دیگری از وجودم کار خودش را انجام می داد. نمرات 20، تقدیرنامه، رقابت ، درس، تحقیق و... همه مال بخش دیگری از وجودم بود که کنار این یکی به خوبی و خوشی زندگی می کردم و شجاعت و انرژی بخش ترسوی وجودم رو تامین می کرد. این زندگی به حدی مسالمت آمیز شده بود که در ذهنم تقسیم بندی کردم. یک ساعت درس، یک ربع تخیل و خودم به این برنامه لذت بخش پایبند بودم.
در اوج امتحانات هم کتاب های داستانی و افسانه ها بین کتاب های درسی بودند، اما به تدریج بخش درس خوان من زیاده طلب شد. کم کم آرمان گرایی و بزرگتر شدن، مانع ادامه مفید تخیل شد و حالا من کم کم فقط از درس و درس لذت بردم ( یا شاید سعی کردم که فقط از این بخش لذت ببرم ). دیگه با رشته ریاضی و هزار جور درس رنگارنگ نمی شد زیاد رمان خواند. کمااینکه مامان خرید کتاب قصه رو علناً ممنوع کرد و من محروم از بزرگ ترین لذت زندگی، انگار که لنگ شدم. ولع و حرص وحشتناکی که به کتاب داشتم رو با خوندن هر چیزی که دم دستم می رسید ارضاء می کردم. مامان تقصیری نداشت، توان تامین هزینه های خرید کتاب رو برای من نداشت، اما روح گرسنه من نمی تونست با این موضوع کنار بیاد.
حالا که خوب فکر می کنم بخش ترسوی من که همان پرسفون من بود شهود عجیب و غریبی هم بهم هدیه داده بود که شما در جلسه قبل به خوبی توصیفش کردید. در هر شرایطی چیزی ته دم می گفت که آیا روشنی هست یا نه. به خوبی در شرایطی که به نظر می رسید هیچ راهی نیست، ته دلم چیزی فریاد می زد که اینجا نور است و حتماً به خواسته ات می رسی. قبل از زنگ زدن تلفن می دانستم که لاله ( دوستی که عاشقش بودم ) پشت خطه.
ادامه دارد

Tuesday، August 26، 2008

یاد کودکی به خیر

همه به دنیا می آمدند و من از مردن هیچ نمی دانستم

آن روزها آسمان زندگی ام هر روز ستاره تازه ای می یافت

آسمانی که با ستاره هایش زندگی را رصد می کردم و مسیر را می یافتم

اما امروز آسمانم به سادگی ستارگان خود را از دست می دهد

دنیای پر نور کودکی که تمام بستگان با من بودند

به سادگی به دنیایی کم نور تبدیل شده است

هر کسی آماده رفتن می شود انگار بخشی از من را با خود می برد

احساس می کنم رفتن بزرگان فکری ام ، زندگی را مدام کوچک تر و فقیرتر می کند

قصر زندگی من چه زود اتاقهای خود را از دست می دهد

دلم برای تمام کسانی که گاهی در بودنشان هم نبودند اما بودنشان یک دنیا ثروت بود سخت تنگ می شود

گاهی کسانی را دارم ، می خواهم سخت در آغوش نگه دارم

اما چون من می دانم خواستن من کافی نیست می خواهم از آنها بگریزم پیش از آنکه از دست بروند

تا بودن همسفرانمان را باور می کنیم ، باید برای غم نبودشان آماده شویم .

تنها امیدم در حیات ملاقات با حضرت دوست است و دیگر آنکه شاید من هم ستاره آسمان زندگی دیگر هستم.

ملاقات با ناتوانی


امروز ناتوانی را دیدم ؛

که برتن آدمیزاد چه توانمند نشسته بود

امروز ناتوانی را دیدم؛

که انسان توانمندی را برای فراموش شدن آماده می کرد

امروز ناتوانی را دیدم؛

که مرد قوی و بزرگی را برای نیازمند شدن بر بستر خوابانده بود.

امروز ناتوانی را دیدم؛

که پدری را از نوزادی خود نیز ناتوان تر کرده بود

امروز ناتوانی را دیدم؛

که غرور مردی را به وجود زخمی آسیب پذیر کرده بود

امروز ناتوانی را دیدم؛

که تمام پزشکان در علاجش تنها داروی مسکن می دادند

امروز ناتوانی را دیدم

که فرزندی را برای از دست دادن پدر آماده می کرد

ملاقات عشق

امروز عشق را دیدم
از کنار مردمی که پرمشغله بودند ، بی تفاوت گذشت
امروز عشق را دیدم
از کنار والدینی که حوصله ندارند گذشت
امروز عشق را دیدم
از کنار معلمی که منتظر آخر برج بود گذشت
امروز عشق را دیدم
از کنار ماشینی که پرگاز به سمت ویلای خود می رفت گذشت
امروز عشق را دیدم
از خانه زوجی که به هم دروغ می گفتند تا دعوا نکنند بیرون زد و رفت

Thursday، July 31، 2008

هرم نیازها و بنیانگزاری شرکتها



شاید برای بنیانگزاری شرکتها بتوان از تئوری آبراهام مزلو (هرم نیازها)به عنوان یک مدل استفاده کرد

حس حقارت یا یا عقوبت خویش



حس عجیبی است ، گهگاه انسان می‌خواهد با تمامیت حادثه ای که برایش رخ داده تنها باشد ، انگار هیچ همراهی را نمی‌پذیرد و درخواستش تنها بودن با تمامیت خویش است .

شاید می خواهیم تنها به عقوبت خود بپردازیم شاید هم از دلداری دادن دیگران احساس حقارت بیشتری می گیریم