۱۳۸۷ آبان ۶, دوشنبه

خودشناسی با جک؛شستن پلاک ماشین

روزی یک نفر می خواست ماشینش را بشورد، تمام لوازم را مهیا کرد، ولی به طرز عجیبی شروع به شستن آن کرد!!! ابتدا پلاک ماشین را شست و سپس روی بقیه ماشین آب و کف پاشید.
مردمی که ناظر این ماجرا بودند از سر تعجب پرسیدند : چرا اول پلاک را می شوری؟ مرد پاسخ داد : آخه بارها ماشینی را که شسته ام، پس از اینکه کارم تمام شده و به پلاک رسیده ام متوجه شدم که ماشین متعلق به من نبوده، بنابراین دیگه تصمیم گرفتم اول پلاک ماشین را بشورم و بعد خود ماشین را.
دقت می کنید این جوک چقدر شبیه زندگی همه ماست ! البته با این تفاوت که این بنده خود بعد از شستن چند ماشین روش سالمی برای عمل خود پیدا کرد، ولی افسوس که خیلی از آدم ها 40 سال از زندگی شان می گذرد ولی هنوز انتخاب هایی می کنند که مال آن ها نیست و تا آخر آن هم هزینه می دهند و با روانی افسرده به خطای خود در آخر .... می برند ولی جالب است که باز هم به گونه ای دیگر آن را تکرار می کنند پس بهتر است ابتدا خودشناسی مطلوبی از خود داشته باشیم و سپس انتخاب های اصلی خود را انجام دهیم.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

سلام...چند هفته پیش به طور ناگهانی یکی از کارهام که خیلی روش حساب می کردم رو از دست دادم .با اینکه همیشه ادعا میکردم که هیچ اتفاق بدی نمی تونه منو شک زده و ناامید کنه ولی دچار ترس عجیبی شدم.ترس از فانی بودن همه چیز.حالا دیگه کاملا مفهوم این جمله رو درک می کردم که سقوط آدم وقتی شروع می شه که فکر میکنه داره پرواز می کنه!.در همین حال و هوا بودم که این مطلب را در بلاگ 360 یکی از دوستانم خواندم،که باعث شد بتونم به سرعت خودمو جمع و جور کنم ودوباره شروع کنم.
ور اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد او در جواب گفت در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

در نبرد بين روزهاي سخت و انسان هاي سخت ،

اين انسانهاي سخت هستند که باقي ميمانند ،

..... نه روزهاي سخت

و به قول اُرد بزرگ : مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد

و

سختی های بزرگ به آدمی نیرویی دو چندان می بخشد